♦•♦•♦•♦ پاسخ زیبای هما میر افشار به فریدون مشیری ♦•♦•♦•♦


بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
...
صید افتاده به خونم

تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذرکردی و رفتی

بی من از شهر سفرکردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تاخم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتادبه راهی که گذشتی

چون درخانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد

گوییا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی نتوانم

نتوانم

بی تو من زنده نمانم ...



 

◘◘◘♦♦♦شعر بسیار زیبای فریدون مشیری ♦♦♦◘◘◘



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

...همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

***

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

***

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

***

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

***

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حـــــــــــذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کــن

آب ، آئینه عشــــــــــق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

***

با تـــــــــــو گفتم :‌

"حذر از عشـــق؟

ندانـــــم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

***

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تــــــــو لرزید

ماه بر عشق تـــــو خندید،

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ! 


رها ...

 
 

 

باز کن پنجره را...عشق را زمزمه کن ... نفسی تازه بکن...پرواز کن...فارغ شو ازین جمع غریب ...
دور شو از دل ظلمت...راهی خواهی یافت بسوی آزادی...



♥♥♥

 
 

تویـــی شعر ترانـم...امید و آرزوهــــــــــام

سرود عــــاشقانـم...ستاره توی شبــهام

میگم برات یه قصه...ازستاره توی شعرام

تا بری تو آسمونــا...بشی شــاه آرزوهام

پـــر بکش تو باغ شعرم...یه سرک بکش به رویام

شایدم دمی نشستی...توی باغ زرد حرفــــــــام

ببینی چقدر غریبــــــن...گلای یــاس غزلهـــــــام

دلت از جنس حریـــــره...میسوزه به حال گلهــام

نمیـــخوام غمت بگیره...ولی تو ببین که تنهـــام

به فدای چشـــم نازت...ایـــن منو..تمام شعــرام.....مینا



بگو...

 
 

آمدنت را حیران بنگرم...یا رفتنت را مات بمانم؟؟

باد آورده را باد میبرد....قبول

اما دلم را که باد نیاورده بود!!!

 



 

این تویی

که از من به خورشید نزدیکتری

تویی

که در انتهای نگاه من

بر درگاه صبح ایستاده ای

نزدیکتراز من

واین هزاران چشم

منتظر بر صورت آسمان

...

پشت سر خاطرات کم سو میشوند

روبرو

جایی در پس کوچه های زندگی

خشکه های حوادث

آتش گرفته اند

من و تو

یکی میشویم

درست گاه خاموش شدن خاطرات

و سوختنمان از هیمه هایی که

نه خود افروخته ایم

نه افروخته اند

...

به دیدن راهی

حتی کوره راهی

برمیخیزم

گامی بسوی تو می آیم

بس نشان و علامت میروید

بس راه روشن میگسترد...

خاطرات خاموش میشوند

هیمه ها به نزدیکی ما میرسند

تو دری را میگشایی

باهم

از شب میگذریم

...

 

 

 



آمین...

 
 

خدایا این دوست دارم هایی که از چین وارد ایران
شده است از لب همه ی ایرانی ها پاک کن...

 

 




من از درون

به یک سخاوت غمگین

                       رسیده ام

من هراس بیرونم

جامی که سرشار ازاین همه هیچ را

سر می کشم

تا آن رگ کبود رسیده باشد

پیاده تر از پیوست هایی

که دور آن سیاهه سنگین را

هاله کرده است

شب تا به روی رویا    

نرم تر

 چون لب زیرین برگشته از تمنا

خواب خراب را

منت نهاده است

جام بیرونم اما

سر میکشدم حیات

به یک نفس

ما همه یک شب

به آن شراب کهنه اندوه

لب های چشمی را 

تر کرده ایم

آن حریص شادی ما

آن جوانتر و سرخ

ما  جراحت  لخت...

 

 



قلب تو

 
 

قلب تو هوا را گرم کرد
در هوای گرم
عشق ما تعارف پذیر بود و
قناعت به نگاه در چاه آب

***

مردم که در گرما
از باران آمدند
گفتی از اطاق بروند
چراغ بگذارند
من ترا دوست دارم

***



ای تو
ای تو عادل
تو عادلانه غزل را
در خواب
در ظرف های شکسته
تنها نمی گذاری
در اطراف انفجار
یک شاخه له شده انگور است
قضاوت فقط از توست

***

شاخه ابریشم را از چهره ات بر می دارم
گفتم از توست
گفتی: نه باد آورده است

***

آن هنگام که در طنز خاکستری زمستان
زمین را تازیانه می زدی
خون شقایق از پوستم بر زمین ریخت

 




در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است ، که مرا می خواند

 

 

.



رها ...

 
 

 

یاد تورا سر کشیدم

دست در دست خیال

سفر کردم

به آنسوی سرزمینهای باور

رها شده 

آزاد

از تمامی رنگهای روزمره گی

در خشک سالی دوستی های یکرنگی

باید نماز خواند

باید نماز خواند

من عاشق طراوت سبز همدلی ام



 




 

 

 

 

 

 


اگر گفته ام رفته از یاد من،صدای قشنگ و دلارام تو

اگر گفته ام رفته از خاطرم،عزیز سفر کرده ام نام تو

اگر گفته ام نیست در خاطرم،از آن عشق سوزنده دیگر اثر

تمایل ندارم به سویت برو،برو هر چه داری از اینجا ببر

اگر گفته ام پیش من هیچ وقت،در این کوچه جای تو خالی نبود

وگر گفته ام دوزخ جان تو،بجز یک بهشت خیالی نبود

اگر گفته ام خسته ام خسته ام،از آن شور و حال و پریشانی ات

و یا اینکه من بارها بارها،شکستم شکستم به آسانی ات

اگر گفته ام مهر تو از دلم،جدا گشته بی شک خطا گفته ام

از آن شب که نور تو تابیده است،پر از خواهشم سخت آشفته ام

خدایا تو بر حال من شاهدی،چگونه اورا صدا می زنم

و در خلوت پر سکوتم چقدر،در این بی کسی دست و پا می زنم

همانا گفتند باید تو را،برای همیشه رهایت کنم

و حتی نباید دگر لحظه ای،تو را مهربانم صدایت کنم

هنوز ای صمیمی ترین یادها،حضور تو در من تماشایی است

و از تو چه پنهان که شبهای من،سیاه است تار است شیدایی است

و ای کاش می شد تو باور کنی،هنوز ای ز من رفته می خواهمت

تو ای آسمانم مرا پر بده،چو یک مرغ پر بسته می خوانمت

دل من شبیه خودم بی گمان،به دیوار تنهاییم زل زده

و غم مثل یک حس بی بازگشت،به ابعاد تنهاییم پل زده

تو هرگز برای کسی غیر من،عزیز قشنگم تبسم مکن

و هرگز دلت را در این کوچه ها،شبیه دل خسته ام گم مکن

برو دست مهر خداوند پاک،همیشه پناه تو و یار تو

که چشم من به این کوچه می ماند آه،عزیزم به امید دیدار تو...



بدان...

 
 

وای...

 
 

 باران باران

 

شیشه

 

      پنجره

 

            را باران شست

 

از دل من

 

        اما چه کسی

 

                   نقش تو

 

                           را خواهد شست

 

اسمان

 

      سربی رنگ

 

من درون 

 

         قفس

 

                سرد اتاقم دلتنگ.

 

 می پرد ،نگاهم تا دور

 

وای

 

     باران باران

 

پر مرغان

 

           نگاهم

 

                  را شست

 

خواب

 

      رویای فراموشی هاست

 

خواب را دریابم

 

            که در ان

 

                     دولت

 

                          خاموشی هاست

 

من شکوفایی

 

            گلهای امیدم را

 

در

 

    رویاهایم

 

              می بینم

 

و

 

    ندایی

 

              که به من می گوید

 

گرچه شب تاریک است،

 

                     می قوی دار ،

 

                                     سحر نزدیک است .

 




خدایا

 
 

خدایا

از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.

نگاهی ،

یادی ،

تصویری ،

خاطره ای

 برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد

روزی چقدر عاشق بودیم



سیاه سیاهم

با زرد هماهنگم کن

گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند

...



پائیز

 
 

شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد

باغ امسال چه پائیزعجیبـــــــــــــــــی دارد

غنچه شوغی به شکوفا شدنش نیست دگر

باخبر گشته که دنیا چه فریبـــــــــــی دارد

خاک هم آب شده مثل کویــــــــری تشنـــــه

شاید از جای دگر مزرعه شیبـــــــــی دارد

سیب هر سال دراین فصل شکوفا میشود

باغبان کرده فراموش که سیبــــــــــی دارد



دیگر هیچ شب قدری دست به دعا نخواهم شد
خودت بگو کدام قدر تا به حال تو را به من رسانده است ؟
خوب میدانم ای خوبِ من .....طعم امید هایی که بیم شدند



یه عاشق غمگین ... در حسرت شبهای بی ستاره ام ! سخت دلتنگم ... سخت بی قرارو بی تابم ...! کجاست شانه های گرم و مهربانت تا گریه کنم ؟!!! کجاست آن لبخند های عا شقا نه ات ... تا باز هم دیوانه شوم ؟!!! آنقدر دلتنگ چشمانت هستم که... نمی توانم در هیچ چشم دیگری نگا ه کنم ...!!! آنقدر بیقرارم که ... هیچ اتفاقی دل غمگینم را شاد نمی کند ...



در ره عشق مردن چه زیباست
بی رویا و بی تو ماندن چه زیباست
عشق را هیچ شمردن چه زیباست
مردن و مادندن در عشق چه زیباست
افسانه زیبای من در این کاشانه زیباست
آن کس که می میمیرد از عشق چه زیباست
من ندارم هیچ این چه زیباست
راه من از عشق جداست این چه زیباست
باشد این دلم بمیرد تو را چه کار است این چه زیباست
ما نخواهیم رسید به عشق این هم زیباست



اگر از پایان گرفتن غم هایت
ناامید شده ای ،
به خاطر بیاور که ...
زیباترین صبحی را که تا به حال
تجربه کرده ای ،
مدیون صبرت
در برابر سیاه ترین شبی هستی ،
که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!



گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم...



خدایا

 
 

من دلم تنگ کسی ست که به دلتنگی من میخندد...
باور عشق برایش سخت است...
ای خدا باز به یاری نسیم سحری...
میشود آیا دل به دل نازک من بربندد؟!!



چه کسی میگوید گرانی شده است؟
دوره ارزانیست.
دل ربودن ارزان.
دل شکستن ارزان
دوستیها ارزان
دشمنیها ارزان
چه شرافت ارزان شده است
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه نان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
قیمت عشق چقدر کم شده است
کمتر از آب روان و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان



میان کوچه ی دنیا قدم ها می زنم شاید

دلش بر روزگار من کمی سوزد به رحم آید

ز بی انصافی دنیا دلم هر روز می گیرد

نگو شادی دلم هر شب فقط غمباد می زاید

میان بازی دنیا نمی دانم چرا هر دم

اگر بختم شود قیچی برایم سنگ می آید

به دل امید ماندن نیست باید قید دنیا زد

ببین پایان شب تار است و ظلمت باز می پاید

اگر بودی اگر می شد کنارم لحظه ای باشی

نمی شد ذکر هر روزم ولی ، اما ، اگر ، شاید

تمام واژه ها منفی ست ، نه ، هرگز ، نمی باید



غروب نگاهت را به دست باد می سپارم"خسته ام"خسته از این غروب

تو از من پر پرواز می خواهی ؟..پاهایم را نای بر خواستن نیست

چگونه کوله بار عشق را بر دوش کشم..؟..منی که خود مانده ام و مبهوت

آری غروب چشمانت آخرین نفسهای من بود..



پیداست هنوز شقایق نشدی ...

زندانی زندان دقایق نشدی ...

وقتی که مرا از دل خود می رانی ...

یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ...

زرد است که لبریز حقایق شده است ...

تلخ است که با درد موافق شده است ...

شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی ...

پاییز بهاریست که عاشق شده است



نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز...
تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض...
آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد...



...

 
 

لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمیبیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمیچیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمای اش
مقصد او...خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته میپرسند
"کیست پس این دختر خوشبخت؟"
ناگهان در خانه میپیچد صدای در
سوی در گویی زشادی میگشایم پر
اوست...آی...اوست
"آه...ای شهزاده...ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی!"
زیر لب چون کودکی آهسته میخندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاه ام راه میبندد
"ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده یی در جام مینایی
آه...بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره...قصر پر نور است"
می نهم پا بر رکاب مرکب اش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
باز هم آرام و بی تشویش
میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمای اش
میدرخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبای اش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته



باید تمام عمر تو را آرزو کنم
قسمت نشد که با تو کمی گفت و گو کنم

با این دل شکسته تو را رو به رو کنم

قسمت نشد که لحظه ی غمگین رفتنت

با اشکها مسیر تو را شست و شو کنم

بوسیدنت که هیچ...بغل کردنت که هیچ

حتی نشد تو را به دل سیر بو کنم

بانوی شعر هات نبودم...دریغ و درد

حتی نشد که پیرهنت را اتو کنم

از یادها گذشتی و در باد گم شدی

حالا کجا حضور تو را جستجو کنم ؟

خالیست دستم از هیجانات این قمار

برگ برنده کو که برای تو رو کنم؟



بی تو اما عشق بی معناست،می دانی ؟



دستهایم تا ابد تنهاست،می دانی؟



آسمانترا مگیر از من،که بعد از تو



زیستن،یک لحظه هم بی جاست می دانی؟



تو خودت را هدیه ام کردی،ولی من هم



شعرهایم را که بی پرواست،می دانی؟



((دوستت دارم))همین!این راز پنهانی



از نگاه ساکتم پیداست،میدانی؟



عشق من!-بی هیچ تردیدی-بمان با من



عشق یک مفهوم بی ((اما))ست،می دانی؟



من تمام بی کسی هایم را قامت بسته ام و در طولانی ترین سجده اندوه به اندازه همه نبودنهایت اشک می ریزم و به بلندای یلدای فراقت با آهی از عمق قلب هزارپاره ام ، کابوس رفتنت را خاکستر می کنم ...!!!!!!
.بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود ، وقتی نیستی دلتنگی هایم را قاب می کنم .لحظه لحظه غروبی را که نیز دلتنگ تو و چشمان بارانی ات می شوم ، قاب می کنم تا وقتی آمدی نشانت دهم که شاید دیگر تنهایم نگذاری ....!
تو که می آیی پنجره ای باز می شود ، پرده بی رنگ دلتنگی کنار می رود ، آرام میان جانم خانه میکنی و چه ساده همسایه سیبهای کال می شوی ، حال من و آسمان دلتنگ بارانیم ....!!!!



 
قالب وبلاگ