من از درون...

من از درون

به یک سخاوت غمگین

                       رسیده ام

من هراس بیرونم

جامی که سرشار ازاین همه هیچ را

سر می کشم

تا آن رگ کبود رسیده باشد

پیاده تر از پیوست هایی

که دور آن سیاهه سنگین را

هاله کرده است

شب تا به روی رویا    

نرم تر

 چون لب زیرین برگشته از تمنا

خواب خراب را

منت نهاده است

جام بیرونم اما

سر میکشدم حیات

به یک نفس

ما همه یک شب

به آن شراب کهنه اندوه

لب های چشمی را 

تر کرده ایم

آن حریص شادی ما

آن جوانتر و سرخ

ما  جراحت  لخت...

 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
پیروز

در ضمن فراموش کردم، گمان نمیکنم شعر من به زیاد کار عاشقی های این روز های من و شما بیاید. فقط آمار خود را پایین میاورید